بهینه سازی سایت

ثبت دامنه

آگهی رایگان

طراحی وب سایت

مواد شوینده

تبليغات|طراحی سایتX
پرسه در حوالی عشق











































پرسه در حوالی عشق

واسه منه

بسم الله الرحمن الرحیم   

حتما نظر بدهید چشم به راهم 

سر آغاز

من و تو افسانه بودیم فرقمون  با قصه اینجاست

تو من هیچ وقت نخواستی اما 

 شاهزاده قصه پسر فقیر می خواست

 

برای چهار گوشه بهشت در زندگیم

نیلو:الهامی برای نوشته هایم

لیلا:پاکی کودکانه ،محبت مادرنه ،

جز اینها دلخوشی دیگری برای وبلاگم ندارم  

 

پرســـــــــــــــــــــــــــــــــه

parseh

بی تو پرسه زدنو تو شهر شبها دوست دارم

بی تو موندنو تو رویا تکو تنها دوست دارم

وقتی از دست خودم خسته می شم با یاد تو

 گریه کردنو به حال دل رسوا دوست دارم

بی تو تکرار عیور خاطراتو دوست دارم

, تو شبا شمردن ستاره هاتو دوست دارم

هر چی می گفتی از عشق و عاشقی یه قصه بود

تو کجایی که هنوز اون قصه هاتو دوست دارم

دوست دارم با یاد تو دل از غما جدا کنم

 دوست دارم یه بار دیگه به چشات نگاه کنم

دوست دارم صدا کنی اسم منو از ته دل

دوست دارم یه باره دیگه اسمتو صدا کنم

بی تو خسته شدن از خسته گیامو دوست دارم

حالا که نیستی همین دلتنگیامو دوست دارم

دل خوشم فقط به اینکه ساده از تو می گذرم

اما تو خیال نکن ساده گیامو دوست دارم

با تشکر از لیلا  که یادم انداخت این شعر را 

 

 

برای عروسکم که چند مدتی است گریه هایم را تحمل می کند  

تو این خونه رو باهم می خوام   

 

تو نباشی دل من می گیره 

 

اینو از چشمای تو می خونم 

 

بی من این خونه  برات دلگیره 

 

من با داشتن تو آروم می شم 

 

زیر سقف خونه  وقتی هستی 

 

با تو خوشبختیه من تکمیله 

 

توی این حال خوشم همدستی 

 

شب این خونه پر از احساسه 

 

دل من به داشتنت می نازه 

 

اگه تو باشی کنارم دستام 

 

دست خالی خونه رو می سازه 

 

تا ته قصه بمون با من 

 

بذار این دلخوشی عادت شه 

 

بیا هم خونه ی من تا عشق 

 

با تو همرنگ عبادت شه

 

اینم لینک عکسم  

http://www.javanblog.com/uploads/s/10081974819.jpg



نوشته شده در 15/12/1389ساعت 07:08 توسط saeid ramzak نظر(14) |

به یکی از بزرگ ترین وبلاگ عاشقانه خوش آمدید   

از دوستانی که خودشون وبلاگ دارن تقاضا می کنم من با نام پرسه در حوالی عشق لینک کنند

 اینجانب سعیدرمزک (امیری) متولد سال 1368 (تهران) هستم در حال حاضر دانشجوی رشته روان شناسی بالینی ام.امیدوارم از دیدن وبلاگ حقیر لذت ببرید    

توجه :برای دیدن همه مطالب و بصورت طبقه بندی شده از قسمت موضوعات وبلاگ استفاده کنید 

   در صورت باز نشدن تصاویرروی آن راست کلیک کنید و گزینه show picture را بزنید.

 نظرات خصوصی خود را از طریق پشتیبانی برا م پیام بگذارید.اینم ای دیم برای اد کردن  

saeid290_ramzak

درصورت فيلتر بودن قسمت نظر خواهي نظرات خود را به ایمیلم بفرستید  یا از طریق ای دیم برام پیام  بگذارید.saeid290_ramzak@yahoo.com   

tel:09126831508

قابل توجه تمام دوستان و آشنایان من دلم پهلوی کسی گیر نکرده و عاشق کسی نیستم و کسی زیر نظر ندارم  جون جددتون آنقدر  سوال نکنید . اسامی هم یا اسم آبجیامه یا ساختگیست (اینم مکافات وبلاگ عاشقانه است  ) 

توجه:به دلیل چینش مطالب به دلخواه خودم تاریخ مطالب ساختگیست . هر مطلبی آب بشه خودم بهتون میگم

               جدیدترین ها    

متن نغمه تو بگو؟(فلبداهه:سعید رمزک) در جواب کامنت نغمه عزیز( بیا تو )

متن کامل داستان چند روایت معتبر درباه برزخ (زیر شاخه چند روایت معتبر در قسمت موضوعات) آپ شد  

ژاکت نفس های بی هدف شهرق اندوه سهراب سپهری کنسل من امشب می میرم یاد چشمات ما هیچ ما نگاه سهراب سپهری آپ شد

 عاشقانه برای خودم برای چشمانم  

این پست ها رو خودم خیلی دوستش دارم (بیا تو )   

این پست ها هم دلبره (اینجا)

هراس (فلبداهه) اینجا  

هراس 2(فلبداهه) اینجا

 آخرین پست برو ولی ، نرو بمون(برای پرستو)  به نام رفتنی  مبهم  اینجا (این قسمت دیگر آپ نمی شود) 

عاشقانه برای خودم اینجا  

بجز نگاهش  چیزی ندارم 4 ( 3 ثانیه تپش)(اینجا)  

اشاره (فلبداهه) اینجا

  اشاره 2(فلبداهه) 1/اردیبهشت اینجا

رنگین کمان میان مشق های باران خورده 

 (متن داستان

بجز نگاهش که چیزی ندارم پس باز هم برای نگاهش 3(اینجا)  

داستان بسیار زیبا از یک فاحشه 

 (اینجا

متن داستان و ما ادریک ما مریم (اینجا

متن داستان چند روایت معتبر درباره عشق (اینجا

متن داستان سانتاماریا (اینجا

اینم قشنگه (بیا تو )



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 10:20 توسط saeid ramzak نظر(4) |

 حتما بخون دست نوشته صالح علا 

وقتی فهمید براش وبلاگ ساختن   .آدرسش خواستی نظر بده برات بزارم

من تا این لحظه نمی دانستم که وبلاگ دارم. یک چکه پیش رضاجون گفت: "بهاجون واسه ات وبلاگ درست کرده." حالی به حالی شدم و توی دلم گفتم: مرسی بهاجون. مرسی خدا. مرسی رضاجون. رضاجون گفت:"تازه چند تا کامنت هم داشتی." من الان یک ماهه ناخوشم. و در این مدت خیلی تلاش کردم که خوب نشم. این ناخوشی را دوست دارم. ناخوشی مثل آدامس چسبیده به آستین کت ام. هرجا میرم، با منه. می شینم مریض ام. پامیشم مریض ام. راه میرم مریض ام. وایمیسم مریض ام. حرف میزنم مریض ام. ساکت ام مریض ام. ناخوشی واسه ام یه شغله. مثل لحاف دوزی. لحاف دوزی بهترین شغل دنیاست، چون موقع فروش اش هم خوابیدی. نمیدونم وبلاگ منو کی می خو نه. کسی را ندارم که برایش دلبری کنم. ابن هیثم یه چیزی گفته داوینچی از دهان اش قاپ زده. آدمی با سرش راه میره نه پاش. همه ی دوستهام عکاس اند غیر من . اونها خوب بلدن عقب برن، جلو بیان، اینور برن، اونور برن تا بالاخره زاویه ی دلخواهشونو پیدا کنن. من هرگز نتوانستم زاویه امو پیدا کنم. واسه ی همینه چند ساله کارم شده پرورش علف هرز. بد نیست. مرسی بهاجون.  

برای صالح علا که از داداش سعید دلبری کرد



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 09:45 توسط saeid ramzak نظر(1) |

 وبلاگم دوست دارم .چونوبلاگم نائب  رئیس وبلاگای عاشقانست   وبلاگم جان است .. آن هم به خاطر ابرى بودن هايش، بى حوصله بودن هايش، به خاطر روانشناسى دلهاى شكسته، به خاطر پريشان بازى هايى كه داره، غصه بازى هايى كه مى كنه،وبلاگم کلوپ  دلای شکستست . جمع بر و بچه  دل گرفته  . اند غصه  آخر غم .  آدم یاد دلتگیاش می اندازه و.............

وبلاگم دلبر، فقطم از خودم دلبری میکنه  نمی دونم چرا از کسی دیگه نه، برا دیگران وبلاگم غریبست  مثل شادی که برا من غریبست . وبلاگم حا ل هوای کوچه بارونی ،عطر ترمه گلاب دونه، وبلاگم همون قبله معصومه نمازمه وبلاگم من و یاد عشق کودکیم می ندازه و کوچه های پیر خاکی ،  همون پرسه های که با محمد رضا داشتم ، وبلاگم من یاد شوق دیدنش  می ندازه، یاد دلواپسیا، یاد قایم شدن پشت مامانم که نبینمش و گرفتن کوشه چادرش ، وبلاگم من  یاد نگاهای  یواشکیم می ندازه،یاد این دل او ن  دل کردنم.  قایم شدن تو اتاقم و با پرستو حرف زدن ، وبلاگم من یاد خیلی چیزا می ندازه حتی گاهی یاد نیلو،و حتی ..............

امروز دوشنبه ۱۰/اسفند/88 است و من ماه گرد تاسیس وبلاگم به خود خود خودم تبریگ می گم

راستی اگر بگردید متنای خودم قا طی وبلاگم هست

همشم  فلبداه است چون فقط گاهی دهانم بوی یاس میگیرد چشمه ای چرت پرت گفتم می جوشه 

بقیش دهنم بوی آدامس اولیپس میده چشمه ام  خوشگه خوشگه



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 09:05 توسط saeid ramzak نظر(2) |

چه کنم خوب ؟!شما بگوید، دستم به جای بند نیست .بیشتر نمی بینمش که

بیشتر برای بنویسم

همه اینا در 3 ثانیه بر ذهنم نازل شد

توی حیاط ایستاده بودم تا شاید ببنمش بعد از 3 ماه

دستم را تا پیشانی بالا می برم .

 سرم را بی هدف بر می گردانم .

می بینمش

انگار خودش هست ، خود، خود، نیلـــــــــــــــــــــــو

3 ثانیه تپش

بوی عطرش  در فضا می پیچد

3 ثانیه پر از یاس

نگاهی می کنم

3 ثانیه شوق

کیفم می افتد از لبه دیوار

3 ثانیه اضطراب

نگاهی می کند

3 ثانیه اشک

نگاهم به نگاهش می دود

3 ثانیه حضو ر

لبخندی می زند

 3 ثانیه سبز

صورتش برایم  مه گرفته است از پشت اشگانم .

3 ثانیه محو

فقط می بینم ،برق چشمانش را

3 ثانیه نور

 من هستم نیلو هم هست باورم نمی شود

3 ثانیه گنگ

3 ثانیه گیج

از حضورش تمام وجودم پر می شود

3 ثانیه نیلو

حضورم در وجودش می ریزد

3 ثانیه من

سر می رویم از هم

3 ثانیه برای هم

غریبی ای آشنا در وجودم

3 ثانیه عشق

سهمم از دیدنش از  حضورش بعد از 3 ماه 3ثانیه است

3 ثانیه شکر

چیزی نمی گویم حتی سلامی  چیزی نمی گوید حتی سلامی

 3 ثانیه سکوتی محض

و باز باروم نمی شود که چند وقت است ندیدمش بس که آشناست برایم

3 ثانیه دلتنگی

می خواهم چیزی در وصف اش بنویسم

3 ثانیه نزول

سرش را بر می گرداند و می رود

عمری هبوط

و من که  باز تنها مانده ام در این بهبوهه

عمری حصرت

ومن میروم در خیالم با نیلــــــــــــــــــواما کمی، فقط کمی جلــــــو تر از 3 ثانیه

 دوشنبه ای  که فقط  3 ثانیه طول کشید برایم

دوشنبه 30/فرودین /89

سعید رمزک (فلبداهه)



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 08:37 توسط saeid ramzak نظر(2) |

بجز نگاهش که  چیزی ندارم پس بازهم برای نگاهش ۱

داشتم  تو حیاط پرسه می زدم که

سفید شد دوشنبه ام با دیدنش و سیاه شد کاغذ با این  

کلمات:

از نزدیک گوشه حیاط روشن شد برایم

از دور دید چشمان روشنم را نور بودنش  تنگ تر کرده است

از نزدیک عینک دودیم را گذاشتم

از دور  تلاشم را برای تماشایش دید  

از نزدیک التماسش کردم برای بودن

از دور ایستاد تا ببینمش

از نزدیک نگاهش کردم

از دور نگاهم کرد.

از نزدیک کیفم را از دوشم انداختم  بس که محو تماشا بودم

از دور کیفش را بالا برد جلوی صورتش تا مرا نبیند.

از نزدیک سرم به نگاهش  گرم شد .

از دور سرش را گرم کرد تا مرا نبیند .

از نزدیک حضورش در وجودم ریخت .

از دور حضور م  اضطراب  را ریخت در  وجودش

از نزدیک حس کردم دارم عاشق می شوم

از دور حس کرد که عاشقش شده ام  شاید

کاش از نزدیک حس  می کردم دوستم دارد

کاش از دور می فهمید که دوستش دارم

از نزدیک فقط به او فکر می کردم

از دور  فکر می کرد شاید به من شاید به .....

از نزدیک سهم ناچیزم را برای با او بودن درک کردم

از  دور فهمید چقدر فقیر هستم  

از نزدیک به حقارتم پی بردم .

از دور برایم غصه خورد

از نزدیک التماش کردم که بماند .

از دور گفت نمی توانم

از نزدیک خدا حافظی کردم .

از دور نگاهم کرد.

از نزدیک محو شد تصویرش .

از دور برایش محو شدم .

از نزدیکش رفتم .

از من دور شد  

کاش همه ای این نزدیک ها دور بود کاش دوستش نداشتم

سعید رمزک (فلبداهه)

دوشنبه روی  صندلی حیاط ........................... 

سلام بر حورا( hura )که نظر دادن برای این پست دوست دارم بیشتر با هاتون آشنا شم .نظر بیشتر بزارید برام خوشحال میشم .بهم بگید چی این متن دوست دارید . چی دوست داشتنشو .شاید تونستید کمکم کنید برا بهتر نوشتن .ممنون 



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 08:34 توسط saeid ramzak نظر(6) |

هوای بارونی توی حیاط خونه  کنار پرستو قدم می زدم تا اینجا همچیز کلیشه ای است .

 از اینجا قیل و قال را دور می ریزم حسم را می نویسم برایش

منو با نگاه چشمات دوباره تو اشنا کن

توی گوشم از محبت مهربونی رو صدا کن

بگیر از دل صبورم همه دلواپسی هامو

بخون از نگاه چشمام همه اشاره هامو

توی باغی از محبت بنشین دمی کنارم

تا به پای تو بریزم همه ی دار و ندارم

زندگی خالی ام رو پر کن از غنچه احساس

نفسای خونه ما پر شه از عطر گل یاس

بنشون بذر محبت توی دشت سینه هامون

تا که پاک شه سینه ی ما از غبار کینه هامون

میدونی که این زمونه با کسی وفا نداره

بیا و بمون کنارم که یه دست صدا نداره  

29/فرودین /89



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 08:33 توسط saeid ramzak نظر(1) |

 

وقتي شاطر عباس نانهاي داغ را توي دستهاي مهتاب  مي‌گذشت دلم مي‌خواست جاي شاطر عباس بودم. وقتي مهتاب نانهاي داغ را لاي چادر گلدارش مي‌پيچاند دلم مي‌خواست آن نانهاي داغ باشم، وقتي مهتاب به خانه مي‌رسيد و كوبه در را مي‌كوبيد هوس مي‌كردم كوبه در باشم.

وقتی مادرش نان ها را از مهتاب می گرفت  دوست داشتم مادر مهتاب باشم بعد مهتاب تکه ای نان برای ماهی های قرمز توی حوض خانه شان می انداخت من هزار بارآرزو می کردم یکی از ماهی های قرمز توی حوض باشم



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 08:14 توسط saeid ramzak نظر(0) |

در مینی بوس چیزی خواست بریزد که خفه اش کردم در اینجا :

نمی دانم چرا اما میخواستم چیزی بنویسم و سکوت را بشکنم برای اینکه موضوعی پیدا کنم.شاخه ای از طرح گل پارچه صندلی را تا آخر دنبال میکنم .

به خدا میرسم .

سکوت می کنم .

15/اسفند/88



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 08:10 توسط saeid ramzak نظر(0) |

نمی خواستند  بیاییند، خودم با پنس این کرم ها را آوردم اینجا:

عاشقم فقط عاشق چـــــــــادرت

وقتی از من رو میگیری

عاشقم فقط عاشق ندیدنت

واین حصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرت     

عاشقم فقط عاشق نبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودنت

واین دلتنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگی   

سعید رمزک (فلبداهه )

۲۹/اسفند/88



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 07:21 توسط saeid ramzak نظر(1) |

نتوا نستم صبر  کنم تا فردا در حضورش بنویسم. امروز و فردا می کنم برای حضورش، امروز می نویسم.

وقتی که یادت   تمام  وجودم را تسخیر می کند

وقتی که اشگ گوشه چشمانم جمع می شود

بیاد می آورم  وقتی که  اشک گوشه چشمانت  برق می زند چشمم خیره می ماند در این  نور  محض

وقتی که  نیستی و نیست این نگا ه ها و اشگ ها  برق می رود در این ظلمات

وقتی که دلتنگت می شوم

وقتی که نمی دانم دلتنگم هستی یا نه

می ترسم از بودنم

می ترسم از نبودنت

زیر بار دوست داشتنت نمی روم بس که سنگین است  برایم

زیر بار نمی روم که دوستم داری  بس که قریب است برایم .

وقتی نمی دانم دوستم داری

وقتی نمی دانی دوستت دارم

دستم به جای بند نیست .

دستت به جای بند نیست.

که دلم را خوش کنم .

که دلت خوش شود .

که دل دل نکنی .

که دلواپست نباشم .

که دل دل نکنم .

که دلواپسم نباشی  شاید

که تنها نباشم .

که تنها  بیایی

وقتی با کسی می آیی و به بهانش زود میروی

من بی کس می شوم و به بهانه ای  دنبالت میگردم

که ببینمت

که ببینی مرا از دور

که لبخند بزنی از نزدیک به من

وقتی که  ازخندهایت  گود می افتد گوشه چشم هایت  من غرق می شوم غرق نگاهت در آن گودی

وقتی  که نیست خندهایت من  غرق می شوم در این زندگی سطحی که عمق ندارد برایم 

وقتی خندهایت تاب و توان دیدن را از من میگیرد سرم پائین است پائین پائین

وقتی نیست خندهایت ، تاب و توانم را  می برد این نگاه های سردرگم

که کاش ببینمت  

که کیف کنم  از بودنت از حضورت از دیدنت 

که کیفت را بالا ببری  تا جلوی صورتت 

که لح لح بزنم برای دیدنت از پشت کیف

که تو از اینهمه  شوقم برای دیدنت  کیف کنی 

که من از اینهمه نجابتت  شرم کنم

 که نتوانم ببینمت ، که  خجالت بکشم

که نتوانی مرا ببینی از دست پاچه گی

که فکر کنم کم محلی میکنی

که فکر کنی کم محلی میکنم

که نه ،که نه، که نه ، تو تمام  من هستی  محلی برایم نذاشت بودنت ، که باشم برای خودم  

که  من نگاهم را بردارم از تو

که نفسم به شمارش بی افتد

که نفس  عمیقی بکشی  

که کیفت  را دوباره  پائین بیاوری

که دوباره  دلم  پائین بریزد

که دوباره شوق دیدنت کلافم کند

که دوباره بازی را شروع کنی

و باز دستم بجای بند نیست بس که حقیرم

و باز دستت بجای بند نیست بس که نجیبی

که خدا خدا کنم بشود بیایم بگویم می خواهمت

که خدا خدا کنی بیایم حرف دلم را بزنم

که شروع کنم

که تمام شود

این نبودنها

یکشنبه ای که دوشنبه بود انگار برایم

16/اسفند /۸۸

فلبداهه(سعید رمزک)  

 



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 04:54 توسط saeid ramzak نظر(1) |

 

برای پرستو که بعد از مدتی جوابم اس هایم را داد

پر بالم را جمع می کنم بس که  پر در آوردم .و می نویسم   

همه چی آرومه تو به من دل بستی

این چقد خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه غصه ها خوابیدن

شک نداری دیگه ،تو به احساس من

همه چی آرومه  من چقد خوشحالم

پیشم هستی حالا  به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

من چقد خوشبختم    همه چی آرومه

 

تشته ی چشماتم منو سیرابم کن

منو با لالایی  دوباره خوابم کن

بگو این آرامش  تا ابد پابرجاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست  

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا   به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم   همه چی آرومه



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 04:39 توسط saeid ramzak نظر(0) |

 برای نیلوفر عزیز که  ناز نگاهش و به راستی فقط نگاهش بود که شان نزول آیاتم بود .

مصطفی مستور

26/فرودین /89

وقتی گفت می خواهی زنده ات کنم، من سال ها بود که مرده بودم. سال ها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم. از آخرین باری که مرده بودم سال ها می گذشت. اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخم های مرگ هنوز التیام نیافته بودند. دوباره گفت: می خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟ من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگ که باز انتظارم را می کشید بودم، که او با دستهایش که از جنس دوست داشتن بود مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم شیرینی زندگی با هراس مرگ در هم آمیخته بود. گاه سنگینی زندگی از طاقت شانه هایم فراتر می رفت. گاه عشق با تمام قوت اش بر سینه ام سنگینی می کرد و نفس هایم را به شماره می انداخت. خیال مردن در تمام ذرات زندگی پراکنده بود. گاهی مرگ را فراموش می کردم تا در دست ها و انگشتان و پیشانی و شاید گیسوان و لحظه ای در تنفس معطر و نکهت بهشتی او غرق شوم. هرچه بیشتر غرق می شدم، زندگی با تمام تار و پودش در من شدت می گرفت و من از این همه زندگی شدید به آستان آفتاب پناه می بردم و از ترس مرگ می گریستم. مثل دیوانه ها به جای اینکه از هم بگریزیم، در هم غرق می شدیم و واهمه ی مرگ در من فزونی می یافت ولی اهمیتی نمی دادم آن گاه یک روز... مرگ آمد. باهمه ی متانت اش. با همه ی سنگینی اش. با همه ی تلخی و هراسناکی اش. مهتاب قایق کاغذی مرا که در آب شناور بود غرق کرد و من بادبادک او را پاره کردم. او ماشین کوکی مرا شکست و من موهای عروسکش را کشیدم. بعد هر دو چاقوهایمان را درآوردیم. دست هایمان از شدت هیجان میلرزید و چشم هایمان خیس شده بود. مرگ در چند قدمی مان ایستاده بود. بعد هر دو چاقوهایمان را در سینه های هم فرو بردیم اکنون من در رثای مهتاب سوگوارم. اکنون من در حفره ی مرگ فرو می روم و از سطح مهتاب تا اعماق مرگ دور می شوم. حالا مهتاب با سرعت غریبی تا دوردست ها، تا مرتفع ترین قله های هستی بالا می رود مر در میان ترش و تنهایی و غربت و سیاهی و سکوت و خاطرات غبارگرفته و قلم هایی که فقط سیاه می نویسند و خط کش هایی که فقط تکه تکه می کنند و کتاب هایی که فقط گیج می کنند، تنها می گذارد. آخ، چه طوفان سردی! کسی مرا با چادر گل دار سفیدی بپوشاند.



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 04:34 توسط saeid ramzak نظر(0) |

نمی دانم چرا اما این شعر برایم بی نهایت تلخ است .

برای پرستو عزیز

دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره من

همون گهواره ای که خاطرم نیست

همون امنیت حقیقی و راست

همون جایی که شاهزاده قصه

همیشه دختر فقیر و می خواست

همون شهری که قد خود من بود

از این دنیا ولی خیلی بزرگتر

نه ترس سایه بود نه وحشت باد

نه من گم می شدم نه یک کبوتر

دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره من

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه

نگو گریه دیگه به من نمی یاد

بیا منو ببر نوازشم کن

دلم آغوش بی دغدغه می خواد

تواین بستر پاییزی مسموم

که هرچه نفس سبزه بریده

نمی دونه کسی چه سخته موندن

مثل برگ روی شاخه تکیده

دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره من

ببین شکوفه دلبستگی هام

چقدر آسون تو ذهن باد می میره

کجاست اون دست نورانی و معجز

بگو بیاد و دستمو بگیره

کجاست مریم ناجی مریم پاک

چرا به یاد این شکسته تن نیست

تو رگبار هراس و بی پناهی

چرا دامن سبز ش چتر من نیست

دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره من



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 04:00 توسط saeid ramzak نظر(0) |

پرویز عوضی خوب است اگر تو را دوست دارد . 

 باغ آبادی گوساله ،اگر.  

ومردم شهر اگر می کارند تندیس تو را  

در میدانی  برای طواف. 

و من حتی که دیری است  

ایمان آورده اما -بی دلیل- به چشمانت  



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 03:24 توسط saeid ramzak نظر(0) |

وقتي طلوع كردي من آن بالا بودم پشت شيشه محو تو آخ كه گاهي پايين چه قدر بهتر از بالاست تو نمي دانستي من چه بازي غريبي را شروع كرده ام تو آن پايين مثل يك حجم آبي مي درخشيدي و من به هرچه رنگ ابي بود حسودي ام مي شد بعد هر دو سوار آن اسب سفيد شديم كه بال نداشت و فقط مثل ديوانه ها خيابان هاي سبز را مي پيمود و ميشمرد و مي بوييد وتمام مي كرد دوباره ميشمرد وتمام مي كرد و سه باره مي شمرد و تمام مي كرد و دل من چه قدر كوچك و تنگ بود مي خواستم بگذارمش هزار بار خيابان ها را تمام كند تا دل ام بزرگ شود و بزرگ شود و باز هم بزرگ شود و بازهم بزرگتر شود و آنقدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگيري اما نشد و نمي شود تو گفتي برو آنجا كنار ديوار من ميخواستم ديوار چنان بكوبم كه تكه تكه شود تا هر دو از بن بست رها شويم اما تو جيغ كشيدي و من به خاطر تو جلو ديوار ايستادم و هر دو به ديوار زل زديم كه چقدر بلند بود و ضخيم بود سخت .ديوار به ناتواني و حقارت ما پوزخند مي زد و من لجم گرفته بود بعد تو چشم هاي سبزت را به من دادي كه چه قدر آبي بودند و من چشم هام را به تو و تو هنوز نمي دانستي من چه بازي غريبي را شروع كرده ام بعد من دست هات خيره شدم و همه معصوميت زندگي را در آنها ديدم و بر خود لرزيدم مثل دريا آبي بودند يا انگار تكه اي از آسمان بودند كه روي زمين افتاده بودند بعد من با قلم سبزي تمام حرمت آن دست هاي آبي را بوسيدم و فهميدم كه خدا هم آبي است.  



نوشته شده در 10/12/1388ساعت 01:00 توسط saeid ramzak نظر(0) |

توی مینی بوس چیزی دیدم

ونوشتم :

وقتی دستم بدنش را دور زد . یادم افتاد دوستش ندارم .

برای همه فلبداهه (سعید رمزک)



نوشته شده در 9/12/1388ساعت 10:08 توسط saeid ramzak نظر(0) |

داشتم می گشتم دنبالت که آمد:

دوسالی است که با خودم کلنجار میروم که دستت را بگیرم یا نه .

ندا آمد.

بگذار در بهشت بماند .

سعید رمزک (فلبداهه)

تاریخ 14/اسفند/88



نوشته شده در 9/12/1388ساعت 07:24 توسط saeid ramzak نظر(0) |

تو خیابون مثل همیشه پرسه می زدم که در ذهنم ریخت اینها

دلم برای نگاهش بارانیست آیا چشمانش  برای  نگاهم تنگ است ؟

سعید رمزک(فلبداهه) 



نوشته شده در 8/12/1388ساعت 11:48 توسط saeid ramzak نظر(0) |

وقتی نگاهش کردم می کرد کمی ، کم  محلی ، وقتی کمی کم محلی کردم ،نگاهم کرد.

سعید رمزک (به امید اینکه بفهمه برای خوده خودش گذاشتم )



نوشته شده در 8/12/1388ساعت 09:46 توسط saeid ramzak نظر(0) |

چند روزه توی اتاقم ، دارم از دوریت می میرم
دل من هواتو کرده ، هی شمارتو می گیرم

اگه برداری می فهمی پشت خط کی
چشم به راهته
اونی که خودت رو می خواست ، حالا راضی به صداته

ان قدر می گیرمت ،شاید که برداری یه روز
تو که از حال خراب من ، خبر داری هنوز


نگو از یاد تو رفتم ، آخه
قلبم بی گناهه
لااقل یه لحظه بردار ، بگو اصلا
اشتباهه

زود قضاوت کردی اما مثل
خونی تو رگم
کلی حرف آماده کردم ، اگه
برداری ، بگم

این همه می گیرمت ، خب چرا قطع می کنی
پشت خط موندم دوباره ،
با کی صحبت می کنی
ان قدر می گیرمت ، شاید که برداری یه روز
تو که از حال خراب من ، خبر داری هنوز


نگو از یاد تو رفتم ، آخه
قلبم بی گناهه
لااقل یه لحظه بردار ، بگو اصلا
اشتباهه
ان قدر می گیرمت ، شاید که برداری یه روز
تو که از حال خراب من ، خبر داری هنوز


نگو از یاد تو رفتم ، آخه
قلبم بی گناهه
لااقل یه لحظه بردار ، بگو اصلا
اشتباهه  

سلام کسی نظر داد حیف که یک نویسنده داره خوب می خواید شما هم در نوشتن سهیم بشید ؟



نوشته شده در 5/12/1388ساعت 07:25 توسط saeid ramzak نظر(1) |

امشب نیت کرده ام که ذکر یابانو بگیرم هزار بار،بعداز هر صدبار چهل مرتبه یا رویا ،می گویند:ذکر مجربی است

شیخ در حاشیه کتاب شریف مقاتل ا لظعفا بیدالطفا آورده چون دخترکی نازک خیال و رعنا صفت

به قصد جانت در آمد این ذکر را گیر باشد که اثر کند و سهل تر جان دهی چون در دام صیادی

رویا به پاهایم زد و بلند خندید خیلی بلند آنقدر که نگران همسایه ها شدم .

این چه نوشتی امین؟!

اگر می دونستم دیونه ای اونم آنقدر، اصلا باهات ازدواج نمی کردم .

و در حالی که هنوز می خندید دستش را کنار مبل کشید و عصای سفیدش را برداشت و به قصد

زدن من تکان داد.

کجای امین ؟خودم را به رویا رساندم و در آغوش گرفتمش .

و...........................................



نوشته شده در 3/12/1388ساعت 06:11 توسط saeid ramzak نظر(1) |

به خاطر غرور خسته ام برو

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو
برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون
به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
 
شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا
چه گیج حرف می زنم ، چه ساده درد می کشم
اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم
چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم
چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم
 
تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم
چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم
به خاطر غرور خسته ام برو
به خاطر غرور خسته ام برو



نوشته شده در 24/11/1388ساعت 08:51 توسط saeid ramzak نظر(0) |

گفتم :

یه نیمکت تنها یه شعله خاموش                                           

یه لحظه یک رویا منو تو در آغوش                                      

یه یادگار از عشق رو تن درخت پیر                                       

یه قصه ی کوتاه ای وای از این تقدیر                                     

بگو منو کم داری بگو                                                      

بگو کمی غم داری بگو                                                      

بگو تو هم بیقراری یه لحظه آروم نداری                                

مث یه ابر بهاری بگو که هر شب میباری                             

بگو دلت برام تنگ شده                                                      

همون دلی که میگن از سنگ شده                                         

بگو یگه طاقت نداری اشک توی چشمام بیاری                       

بگو منو کم داری بگو                                                       

بگو کمی غم داری بگو                                                     

بگو که نامه هامو خوندی                                                  

بگو برام دل سوزوندی                                                      

هق هق گریمو شنیدی                                                      

بگو که اشکامو دیدی                                                       

بگو دلت برام تنگ شده                                                    

همون دلی که میگن از سنگ شده                                      

بگو یگه طاقت نداری اشک توی چشمام بیاری                      

بگو منو کم داری بگو                                                      

بگو کمی غم داری بگو

 

که گفت :

یه دختر تنها یه حسرت دیدار

یه آسمون غربت یه گریه با گیتار 

 یه عکس رویایی تو یه آلبوم قرمز

 دستم تو دست تو بدون تو هرگز

میگم تورو کم دارم میگم

میگم یه عالم غم دارم میگم

آره منم بی قرارم یه دنیا چشم انتظارم

مث چشای تو هر شب کنار عکسات بیدارم

دل منم برات تنگ شده

کی گفته دل من از سنگ شده

معلومه طاقت ندارم اشک تو رو دربیارم

میگم توروکم دارم میگم

میگم یه عالم غم دارم میگم

تمام نامه هاتو خوندم

کنار عکسات نشوندم

تک تک حرفاتو نوشتم

هدیه ی اردیبهشتم

دل منم برات تنگ شده

کی گفته دل من از سنگ شده

معلومه طاقت ندارم اشک تو رو دربیارم

میگم توروکم دارم میگم  

مریم حیدر زاده

۲۴/فرودین/89



نوشته شده در 24/11/1388ساعت 08:31 توسط saeid ramzak نظر(2) |

مرد جذامي حاشيه‌ي خيابان

زل زده بود به زيباترين دختر شهر



نوشته شده در 21/11/1388ساعت 02:57 توسط saeid ramzak نظر(0) |

برای لیلی که برای اولین بار موهایش را از دور بافتم برایش 

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم


من فقط
عاشق اینم بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدام نشه تا ببنیم چه حالی داری


من فقط
عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم


من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام

کار و بار زندگیمو بزارم برای فردام


من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم

بشینم یه گوشه‌ی دنج موهای تو رو ببافم


عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

تاریخ 14/اسفند/88



نوشته شده در 19/11/1388ساعت 10:09 توسط saeid ramzak نظر(1) |

شعرسرد

برای پرستوی خود خودم، که آغوشم برایش گرم و آغوشش برایم گرم بود .

ومحرومم کرد چند لحظه ای از این گرما

عشق تو توی وجودم ،عشق تو گرمی شبهام

مثل یک راز نگفته ، شعله میکشه رو لبهامعشق تو توی وجودم ،عشق تو گرمی شبهام
مثل یک راز نگفته ، شعله میکشه رو
لبهام
عشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریون
تن تو گرمی آفتاب، توی چله تابستون
لمس تو زیبایی، یک شب رویائیه
حس به تو رسیدن، معکوس
تنهائیه
دلگیرم از نفسهات، بخند و آرومم کن
منو به جرم قلبم، ب
ه رویا محکومم کنعشق تو توی وجودم ،عشق تو گرمی شبهام
مثل یک راز نگفته ، شعله میکشه رو
لبهام
عشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریون
تن تو
گرمی آفتاب، توی چله تابستون
نقش تو زیبائیه یک شب
آفتابیه
تورو نفس کشیدن، انکار بی تابیه
مثل خورشید در برم، تنم رو
شعله ور کن
رویای هر شبم رو با یک
بوسه معتبر کنعشق تو توی وجودم ،عشق تو گرمی شبهام
مثل یک راز نگفته ، شعله میکشه رو لبهام
عشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریون
تن تو گرمی آفتاب، توی چله
تابستون
تن تو ادامه جاده خورشیده،
چشمتو روتن لحظه پاشیده
تا تو با منی
نگاهم مثله یک رویاست
با تو موندنی شدن چقده زیباست
عشق تو توی وجودم ،عشق تو گرمی شبهام
مثل یک راز نگفته ،
شعله میکشه رو لبهامعشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریونتن تو گرمی آفتاب، توی چله تابستون
عشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریون
تن تو گرمی
آفتاب، توی چله تابستون

15/اسفند/88



نوشته شده در 19/11/1388ساعت 08:04 توسط saeid ramzak نظر(0) |

شما که لیسانس دارین

شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین

با بزرگا می شینین حرف میزنین

همه چی رو می دونین

شما که کلت پره

معلم مردم خوبین

واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین

بگو از چیه که من دلم گرفته؟

راه می رم دلم گرفته

پا می شم دلم گرفته

گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته

من خودم آدم بودم

باد زد و هوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین

با بزرگا می شینین حرف میزنین

همه چی رو می دونین

شما که کلت پره

معلم مردم خوبین

واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین

بگو از چیه که من دلم گرفته؟



نوشته شده در 19/11/1388ساعت 02:03 توسط saeid ramzak نظر(0) |

مرتضی: خوب مسلم جان خدا حافظ

مسلم: یعنی چی؟ یعنی من نمی تونم بیام

مرتضی: شرمنده ام .یعنی موقعه تو هنوز نرسید

مسلم: کجا میرید بی معرفتا اینجوری؟! رفیقتون جا می زارید می رید آره؟

چرا وایسادید؟

آره من بدبختم، بیچاره ام، بی عرضه ام، آلوده ام، واگیردارم، آره شیمیایی گناه معصیتم، نفسم مریضتون میکنه

بایدم من جا بزارید برید از من فرار کنید شماها پاکید عزیزین آبرومندید سالمید اما من جزام گناه سر تا پام گرفته

مگه نه؟

اما من یه روزی مثل شما ها پاک بودم .کنارتون بودم رفیقتون بودم اگر همه ای اینا نبودم بابا نوکرتون که بودم .

یادته مرتضی یادته ؟ تو حموم دوکوهه چند بار کیسه ات کشیدم پسر

اصغر یادته برات پوتیناتو واکس میزدم

رضا تو بابا من کمک تیر بارچید بودم

حالا ببینید رفیقتون تو این شهر شلوغ جامونده داره زیر دست پا له میشه

مرتضی: چی می خوایی مسلمم؟

مسلم:دلتنگ رفتنم.

مرتضی:مسلم دلش رو تو مشت حسین (ع) گذاشت رفت کوفه دیگه دلی نداشت که تو قربت کوفه بگیره یا تنگ بشه

اگر مسلمی چرا تسلیم نیستی؟ اگر دلدادی چرا بی دل نیستی ؟

مسلم: دلم گرفته مرتضی دلم گرفته اینهمه چراغ تو این شهر هیچکدوم چشمم 

 روشن نمی کنه اینهمه چشم تو این شهر مرتضی هیچکدوم دلم گرم نمی کنه  

مرتضی

اینجا همه می دوان تا زنده بمونن هیچکس نمی دوه تا زندگی کنه این شهر  

همش شده زمین دیگه آسمونی نداره   

من دلم آسمون میخواد مرتضی آسمون

مرتضی:وقتی دلت آسمون داشته باشه چه تو چاه کنعان باشه چه تو زندان  

هارون آسمون آبی بالا سرت

مسلم: آخه از کجا آسمون پیدا کنم مرتضی؟

مرتضی:فقط چشمات باز کن تا آسمون چشمای صاحبت بالا سرت ببینی زمین  

و آسمون از چشمای اون نور میگیرن پسر  

چشمات رو خودت ببیند مسلم  



نوشته شده در 19/11/1388ساعت 02:00 توسط saeid ramzak نظر(0) |

روی ماه دستمال نمدار میکشم     

 نوک قاشق آسمون و می چشم
می پاشم ستاره ها رو سر رات
که بیای قدم بذاری رو چشام
شبا رو جمع میکنم تا میزنم
رنگ روغنی به فردا میزنم
همه تلخی ها رو دور میریزم
طعم شیرینی به دریا می زنم
واسه اومدنت برنامه هاست
همه جاده ها آب پاشی میشه
نوک هر پرنده ای شاخه گلی است
کف رودخونه هامون کاشی میشه
یه حساب تازه ای باز می کنم
شکل ماهت رو پس انداز می کنم
نازنین غزل غزل داد
توی کوچه های شمشاد
با لب ترانه فریاد
گل نرجس باغت آباد



نوشته شده در 19/11/1388ساعت 01:56 توسط saeid ramzak نظر(0) |

نیا گل نرگس ، جهان كه جای تو نیست

دوصد ترانه به لب‌ها ، یكی برای تو نیست


نیا گل نرگس كـه در زلال دل

هـزار آیـنـه نـقـش و یـكـی ز خـال تـو نـیـسـت
نیا گل نرگس ، تو را به خاك بقیع

كه شهر ما نه ، مهیای گام های تو نیست


نیا گل نرگس ، نـیـا به دعـوت ما

هـزار نـامـه كـوفی ، یكـی بـرای تو نیست


نیا گل نرگس ، به آسمان سوگند

قسم به نام و نهادت ، ولی برای تو نیست


نیا گل نرگس ، ز رنجمان تو مكاه

كسی ز خلق و خلایق فدای راه تو نیست


نیا گل نرگس ، بـدان و آگاه بـاش

كه جـای سـجده‌گه ما هنوز مال تو نیست


نیا گل نرگس ، به مادرت زهراء (س)

كسی برای شهادت به كربلای تو نیست


 

نیا گل نرگس ، سـقیفه هـا برپاست

ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست


نیا گل نرگس ، فـدا شـوی مولاء

برای عـصر عجیبی كه خـواستار تو نیست


نیا گل نرگس كه چون علی (ع) تنها

به صبح فجر ظهورت كسی كنار تو نیست


نیا گل نرگس ، به جان تشنه عشق 

دعا دعای ظهور است ، ولی برای تو نیست


نیا گل نرگس به مجـلس نـدبـه

كه نـدبـه نـدبـه خـرقـه اسـت و پایگاه تو نیست


نیا گل نرگس ، دعـای عـهد كجاست؟

نه! این نماز جماعت به اقتدای تو نیست


نیا گل نرگس ، كه حرف من «میعاد»

فقط بیان سرابی است كه انتظار تو نیست



نوشته شده در 19/11/1388ساعت 01:52 توسط saeid ramzak نظر(2) |

عُمْري وَقَدْ نَزَلْتُ مَنْزِلَةَ الاْيسينَ مِنْ خَيري فَمَنْ يكوُنُ اَسْوَءَ حالاً

گذراندم و درآمده‌ام در جايگاه نااميدان از خير خودم، پس كيست كه بدحال‌تر از من باشد

مِنّي اِنْ اَنَا نُقِلْتُ عَلي مِثْلِ حالي اِلي قَبْري لَمْ اُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتي وَلَمْ

اگر من بر اين حال به‌سوي قبرم منتقل گردم زيرا كه آماده اش نكرده‌ام براي خوابيدنم

اَفْرُشْهُ بِالْعَمَلِ الصّالِحِ لِضَجْعَتي وَمالي لا اَبْكي وَلا اَدْري اِلي ما

و فرش نكرده‌ام آنرا به عمل صالح براي آرميدنم و چرا گريه نكنم در صورتي كه نمي‌دانم به چه سرنوشتي

يكوُنُ مَصيري وَاَري نَفْسي تُخادِعُني وَاَيامي تُخاتِلُني وَقَدْ

دچار گردم؟ من نفس خود را چنان بينم كه با من نيرنگ زند و روزگارم را كه مرا بفريبد

خَفَقَتْ عِنْدَ رَاْسي اَجْنِحَه الْمَوْتِ فَمالي لا اَبْكي اَبْكي لِخُروُجِ

در حالي كه مرگ بال‌هاي خود را بر سرم گسترده پس چرا گريه نكنم؟ گريه كنم براي جان دادنم

نَفْسي اَبْكي لِظُلْمَةِ قَبْري اَبْكي لِضيقِ لَحَدي اَبْكي لِسُؤالِ مُنْكَر

گريه كنم براي تاريكي قبرم، گريه كنم براي تنگي لحدم، گريه كنم براي سوال نكير

وَنَكير اِياي اَبْكي لِخُروُجي مِنْ قَبْري عُرْياناً ذَليلاً حامِلاً ثِقْلي

و منكر از من، گريه كنم براي بيرون آمدنم از قبر برهنه و خوار كه بار سنگينم را

عَلي ظَهْري اَنْظُرُ مَرَّةً عَنْ يميني وَاُخْري عَنْ شِمالي اِذِ الْخَلائِقُ

به پشتم بار كرده. يكبار از طرف راستم بنگرم و بار ديگر از طرف چپ و هريك از خلايق را

في شَاْن غَيرِ شَاْني لِكُلِّ امْرِئ مِنْهُمْ يوْمَئِذ شَاْنٌ يغْنيهِ وُجوُهٌ

در كاري غير از كار خود ببينم. براي هر يك از آنها در آن روز كاري است كه به خود مشغولش دارد چهره‌هايي

يوْمَئِذ مُسْفِرَةٌ ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ وَوُجوُهٌ يوْمَئِذ عَلَيها غَبَرَةٌ

در آن روز گشاده و خندان و شادمانند و چهره‌هايي در آن روز غبارآلود است و سياهي و خواري آنها را

تَرْهَقُها قَتَرَةٌ وَذِلَّه سَيدي عَلَيكَ مُعَوَّلي وَمُعْتَمَدي وَرَجائي

فراگرفته اي آقاي من بر تو است تكيه و اعتماد و اميد

وَتَوَكُّلي وَبِرَحْمَتِكَ تَعَلُّقي تُصيبُ بِرَحْمَتِكَ مَنْ تَشآءُ وَتَهْدي

و توكلم و به رحمت تو آويخته‌ام، به رحمت خود رساني هر ه را خواهي و به كرامتت راهنمايي كني

بِكَرامَتِكَ مَنْ تُحِبُّ فَلَكَ الْحَمْدُ عَلي ما نَقَّيتَ مِنَ الشِّرْكِ قَلْبي

هر كه را دوست داري پس ستايش تو را است بر اينكه دلم را از آلودگي شرك پاك كردي



نوشته شده در 19/11/1388ساعت 01:50 توسط saeid ramzak نظر(0) |

آقاي کوچيک نواز بنده پرور
من هنوز در به در طره اون زلف سياتم
من هنوزم سبز سبزم ريشه دارم
يکي از پاپتي هاتم.
آقاي کوچيک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گير چشم باروني و اون ابر نگاتم.
منو کشتي ، منو کشتي ، منو کشتي
کشته باشي خوش به حالم
من هنوزم که هنوزه يکي از کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سياتم
من هنوزم سبز سبزم ريشه دارم
يکي از پاپتي هاتم 

محمد صالح علا



نوشته شده در 19/11/1388ساعت 01:49 توسط saeid ramzak نظر(0) |

  سلام نیلو دو ست دارم نیلو  دو ست دارم دوستت دارم دو ستت دارم صد بار دوست دارم هزار بار دوست  دار م اگه همه کاغذ این نامه را پر کنم از این دو کلمه باز هم کم است .همه ی حر ف ها و نگاه ها و عشق ها توی این دو کلمه جادوئی نهفته است.این بزرگ ترین صادقانه ترین صمیمیی ترین و با شکوه ترین چیزی است که دو آدم می توانند به هم بگویند.   

نیلو  من صد بار هزار بار و برای همیشه عمر می گویم دوستت دارم آخ که هرچه بیشتر می گویم دوست دارم انگار که بیشتر دوستت می دارم .با هر بار گفتن این کلمه جادوئی معنی تازهای در آن ریخته می شود گاهی خودم هم از این هم عشق دیوانه وار به هراس می  افتم گاهی از این که انسای بتواند این همه عشق را با خود حمل کند به وحشت می افتم آخ نیلو که نمی دانی_ یعنی نمی توانی که بدانی_ که چقدر دوستت دارم.حیف که نمی توان دوست داشتن را متر کرد یا توی ترازوی گذاشت حیف که نمی شود از دوست داشتن عکس گرفت و آن را قاب کرد حیف که هیچ منطقی نیست تا با کمک آن بتوان ثابت کرد که عشق یوسف به نیلو چه قدر از عشق مجنون به لیلی بیشتر است نمی توان نمی توان نوشت دوست داشتن را نمی توان معنا کرد باید حس کرد دوست داشتن را فقط باید نوشید .نمی توان نگاه کرد نقاشی کرد باید بویید باید گفت بی آن که کسی و حتی معشوق ات معنای آن را بفهمد باید پروانه شد باید دود شد باید سوخت

 



نوشته شده در 19/11/1388ساعت 01:49 توسط saeid ramzak نظر(0) |




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت